در قلمرو دل
دنياى شگفت و اسرارآميز دل و نقش اثرگذار آن در زندگى و ضرورت مراقبت از حالات قلبى وروحى را در اين بخش مىخوانيد. قلمرو دلها، دنيايى است هم آشنا، هم غريب و مهجور كه شناخت آن ضرورى است و نورافشانى به راه آن، ضرورىتر.
مثل آينه
چرا هميشه به فكر درمان جسم؟
مگر «جان» بيمار نمىشود كه مداوايش كنيم؟
خدا، بيش از «برون»، به «درون» مىنگرد و بيش از «قال»، به «حال».
او مشترى دلهاى با صفاست، دلهايى بىكينه و حسد، بىغرور و خودپسندى.
دل نيز كور مىشود، همچون ديده.
دل نيز كدر مىشود و غبارآلود، مثل آيينهی غبارگرفته.
دل نيز سخت مىشود، همانند سنگ.
دل نيز بسته و قفل مىگردد، همچون درب.
اگر سنگدلان، كوردلان، بيماردلان و تيرهدلان، ندانند كه دچار چه آفت و گرفتار چه دردى هستند، اين خود، بزرگترين درد و بيمارى است!
گاهى دل، بتخانه مىشود، و تو مىپندارى كه خدا در خانهی دلت جاىگرفته است.
گاهى دل، بيمار مىگردد و حتى لذيذترين معارف وحى و نكتههاى «عبرت» و «هدايت» هم در كام جان، مزه نمىكند و گرانبهاترين گوهرها نيز، به مزاج آن نمىسازد.
چه مىتوان كرد با دلى كه هيچ زاويهاى از آن، پذيراى نور حقيقت نيست؟!
همانطور كه خانه را از غبار و آلودگى پاك مىكنى و مرتب مىسازى تا پذيراى مهمان عزيزى باشى، خانهی دل را هم بايد از «ريا» و «گناه»، گردگيرى كنى.
چند مشت «آب توبه»، صورت جان را جلا مىدهد و «ديدهی دل» را شفاف مىسازد.
دلهاى زنگار گرفته، نمىتواند آينهاى باشد كه «نور يقين» در آن انعكاس يابد.
وقتى دست و لباس چرك را مىشوييم، چرا «دل آلوده» را تطهير نكنيم؟
و چه دنياى شگفتى است اين «دنياى دل»!
اگر «امير» آن نباشى، «اسير»ش خواهى شد.
و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شيطان» آن را اشغال خواهد كرد.
آنچه در «دل» و «انديشه» جاى مىگيرد و جزو باورها و ديدگاههاى انسان مىگردد، اغلب از راه «ديدن» و «شنيدن» است.
اگر قلب، خانهاى باشد كه جايگاه عقيده است، «چشم» و «گوش»، دو پنجره است كه از بيرون، محتواها و مفاهيم و مضامينى را وارد اين خانه مىسازد.
پس براى داشتن «درونمايه»هاى متعالى و سالم، بايد به كنترل و مراقبت از اين دو دريچه و روزنه پرداخت.
«دربانى دل» يعنى اين.
آنچه مىخوانيم و مىشنويم و مشاهده مىكنيم، در دل و ذهن ما اثر مىگذارد.
كتابچهی دل ما، از واژهها و تعبيراتى مثل ديدهها و شنيدهها نگاشته مىشود. خميرمايهی محتواى اين كتاب درونى، از همين مسموعات و مشاهدات تشكيل مىگردد. (1)
وقتى «چشم» و «گوش» و به تعبير ديگر آنچه مىبينيم و مىشنويم، در شكلدهى فكر و اخلاق و شخصيت و باورهاى ما تا اين حد مؤثر است،آيا رواست كه اين دو پنجره، بىحفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنه و نوشته و فيلم و صدا و... باز باشد؟
عارفان بزرگ، نسبت به آنچه بر دل وارد مىشود و آنچه بر ذهنها القاء مىگردد، مراقبت داشتهاند و يكى از عوامل رسيدن به آن رشد روحى ومعنوى را «نگهبانى دل» دانستهاند. تعبيرشان اين بوده است كه ما «بوابقلب» و دربان دلمان بودهايم كه به اين جا رسيدهايم.
كيست كه به صفاى باطن خود علاقه داشته باشد، اما نسبت به «واردات قلبى» بىتوجه باشد؟
و كيست كه به سلامت فكرى خود اهتمام ورزد، اما حفاظت و كنترلى نسبت به آنچه در معرض چشم و گوش او قرار مىگيرد، نداشته باشد؟
مراقب درها و پنجرههايى باشيم كه به روى دلمان باز مىشود!...
حفاظت از حريم دل
هم نور و نسيم، از رخنهها و روزنهها عبور مىكند،
هم غبار و گرد و خاك!
كسى كه در انديشه پاك نگهداشتن دل خويش از وسوسههاى شيطان و هواى نفس و آلايشهاى دنيا زدگى و خدافراموشى است، بايد رخنههاى ورود اين آلودگىها را به قلب خود ببندد.
سيلاب، از كمترين شكاف، نفوذ مىكند و خانهاى را ويران مىسازد.
غبار و دود و هواى آلوده، از منفذهاى كوچك نيز عبور مىكند و فضا و ديوار را تيره و آلوده مىكند.
بارانى كه بر سقف خانهاى مىبارد، وجود كمترين شكاف و ترك در پشتبام، موجب چكه كردن آب و گاهى فرو ريختن سقف مىشود.
بايد دل را نسبت به ورود «هوس»، عايقبندى كرد.
در بستن منافذ و شكافها و رخنههايى كه از آنها انگيزههاى گناه به خانهی دل راه مىيابد، هرچه دقت و محكم كارى شود، خوب است.
مالدوستى، جاهطلبى، شكمبارگى، حرص و طمع، هر كدام مىتواند مثل رخنهاى، «غبار حرام» و «دود گناه» را به درون زندگيها وارد كند. شهوت سيرىناپذير، رخنهگاه ابليس در «حريم قلب» و آشيانهساختن و ماوا گرفتن در آن است.
كسى كه نتواند «تمنيات» خود را كنترل كند و بر خواستههاى دل مهار بزند، در برابر هجوم سيلاب، مصون نيست.
كسى مىتواند در مقابل «هجوم فرهنگى» مقاومت كند كه به سد دفاعى «تزكيهی نفس» مجهز باشد.
خودسازى، از اين رهگذر بر هر جوان ضرورى است. هر چند به محدودسازى خويش مىانجامد، ولى «مصونيت»، ثمرهی آن است، ميوهاى شيرين و سعادتآفرين.
فيض كاشانى كه از كارشناسان روح و جان آدمى است و «نفسشناس» چيرهدستى است، مىگويد:
«درگيرى بين سپاه فرشتگان و شياطين و كشمكشى كه در ميان اين دو در ميدان قلب بر پاست، تا وقتى است كه قلب، دريچهی خود را به روى يكى از اين دو نيرو بگشايد...»(2)
اگر قلب را همچون قلعهاى بدانى، شيطان هم دشمنى است كه براى ورود به آن مىكوشد. فرشتگان نگهبان اين قلعهاند. اما... وقتى با «جنود ابليس» همكارى و همراهى كنى و دل را براى ورودشان مهيا سازى، ديگر فرشتگان نگهبان آن نخواند بود، چرا كه تو و دشمن با هم ساختهايد و كار دل را ساختهايد!...
علاء بن زياد گفته است: «قلب، مثل خانهاى است كه دزدى از آن مىگذرد. اگر چيزى باشد بر مىدارد، وگرنه مىرود. قلب خالى از هواى هم هرگز مورد نفوذ و دستبرد شيطان قرار نمىگيرد.» (3)
كدام قلعه است كه همچون دلهاى ما، رها و بىحفاظ است؟
كدام خانه مثل قلوب ما، اينچنين بى در و پيكر است؟
چه كنترل و نظارتى بر ورود و خروجهاى قلبمان داريم؟
اگر غفلتزده و بىخيال باشيم، دشمن جان خدايى ما، هوشيار و بيدار است و تاراجگر.
آيا راههاى ورود و عبور شيطان به دلهايمان را بستهايم؟
آيا خانهی دلمان را از كالاهاى هوس برانگيز ابليس، مانند حرص، حسد، غضب، تكبر، طمع، شتاب، بخل، تعصب، بدگمانى، دنيازدگى، شكمبارگى و... خالى كردهايم تا از گزند «عبور سارقانه»اش مصون باشيم؟
اگر درونى غير مهذب و قلبى غير مصفا داريم، چه تضمينى است كه «نفس اماره» طمع به لغزاندن ما نبندد؟
هم «نفحهی رحمانى» بر گوش جانمان مىدمد، هم «نفثهی شيطانى»، تاگوش جانمان شنواى كدام «دعوت» باشد! (4) و ما به كدام يك از دو حريف عقل و نفس، ميدان دهيم.
اگر «عقل» را مشاور خودت كنى، حريف «نفس» مىشوى. وگرنه، اين دشمن درونى و خانگى، خيلى قوىتر از تو را به خاك نشانده است.
اگر حيلههاى نفس را نشناسى، چگونه مىخواهى بر آن غلبه كنى؟
اگر خود را آزاد در اختيار وسوسههاى نفس قرار دهى، چگونه اميد دارىكه از زنجيرهاى اسارتش در امان بمانى؟
وقتى نتوانى بر مركب چموش «غضب» مهار بزنى، با مغز بر زمينت مىكوبد. وقتى قوهی «شهوت» را در كنترل نداشته باشى، رسوايت مىسازد! اگر دل را از حسد، ريا، عجب، خودخواهى، تكبر، بدگمانى و حرص، پاككنى، شيطان از كدام راه مىتواند وارد قلعهی قلبت شود؟
اينها هر كدام، گذرگاه پيدا و پنهان رخنهی ابليس به درون توست.
گاهى «تكبر»، نمىگذارد در مقابل «حق»، تسليم شوى.
گاهى هم «خودپسندى»، مانع مىشود كه «عيب» خود را ببينى و از تذكر و هشدار يك دلسوز و خيرخواه، بهره بگيرى.
كسى كه خارى را در چشم ديگران مىبيند، اما درختى را در ديدهی خويش نمىبيند، گرفتار «كوردلى» است. اين محصول همان «حب نفس» و «خودخواهى» است.
آرايش ظاهر براى «مردم»، چه سود خواهد داشت؟ وقتى كه خودت و خدايت مىدانيد كه در باطن چه خبر است!
آنكه روحيهی «تواضع» دارد، حرف حق را مىپذيرد، از انتقاد استقبال مىكند، نصيحت خيرخواهانهی يك دوست خوب يا مربى دلسوز را به ديدهی منت مىگذارد و سپاسگزار او مىشود.
چه كسى گفته كه ما بهترين و بىعيبترين هستيم؟
چرا بىشكيبى و تحملناپذيرى و كمظرفيتى نشان دهيم كه «راهخير» را به روى خودمان ببنديم؟!
كيست كه بىنياز از «تذكر» باشد؟
پ.ن:
1) امام علىعليه السلام: القلب مصحف البصر (دل كتاب چشم است). ميزان الحكمه،ج 8،ص 212.
2) محجة البيضاء، ج 3، ص 32.
3) همان، ص33.
4) ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فى جوفه: اذن ينفث فيها الوسواس الخناس، و اذن ينفث فيها الملك، فيؤيد الله المؤمن بالملك. (ميزان الحكمه، ج8،ص226).
ثبت نظر
آينهی فطرت
انسان، آفريدهی خداست؛ خداى خير و كمال و جمال.
از خدا، جز «خير» بر نيايد. پس اين شر و تباهى موجود در انسانها ازكجا و از چيست؟
درست است كه انسان، برگزيدهی خدا و مسجود فرشتگان و امانتدار الهى است، ولى اگر به «فطرت»، پشت كند، اگر بعد خاكى را بر بعد افلاكى غلبه دهد، اگر در سر دو راهى نفس و خدا، فرمان دل خويش را به شيطان بسپارد، همان خواهد بود كه فرشتگان هم به خداوند اعتراض كردند كه آدميزاد، تباهىآفرين و خونريز است!
مسيرى را طى مىكنيم، به درازاى «از اويى» و «به سوى اويى». عصاى دستمان در پيمودن اين را، «حسن انتخاب» است و رهتوشهی ما، توجه به «هدف».
فطرت خداجو و خداياب را همه داريم، به شرطى كه آن را زير گرد و غبار نفسپرستى دفن نكنيم.
تو، در پى چشمهی نور و روشنايى مىشتابى، تو در «نيستان وجود»، نفير فراق سر مىدهى و سرود شوق مىخوانى تا به اصل خويش برسى.
اگر اين فطرت را بشناسى و بيابى و آن را باور كنى و بارور سازى، به خدا مىرسى و به مقام «قرب» نايل مىشوى. وگرنه، وقتى با دو دست «طغيان» و «عصيان»، آن فطرت نورانى را به گل و لاى «فساد» بيالايى، اگر بالا هم بروى، پايينى! اگر پيش هم بروى به سوى دوزخ است و اگر قدرت هم بيابى، قدرت بر گناه و فساد است و خدا نكند كه چنين شود!
دستيافتن به آن «اوج»، در سايهی «فروتنى» است.
رسيدن به «قرب»، نتيجهی بيدار ساختن «فطرت» در همهی عمر است. قلبهاى آماده و متواضع، بهتر و راحتتر جلوهگاه معرفتحق و ظهور بندگى مىگردد.
صيقلخوردن جان، در سايهی «پروا پيشگى» و «خداترسى» است. گلفطرت هم در اين بوستان مىشكفد و مشام دل و جان را معطر مىسازد.
آنكه چهرهی جان را در «چشمهی ذكر» مىشويد، اهل «صفا» مىشود.
و... «غفلت»، آيينهی دل را تيره مىسازد.
كدام خشت تيره، تا كنون جلوهگاه فروغ خورشيد بوده است؟...
خورشيد، در آيينهی روشن و شفاف است كه انعكاس مىيابد.
گاهى دنيا را به سان يك «زندان» مىبينى و خود را در «غريب آباد» اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى.
اين، نشان چيست؟
شايد جرقهاى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدى و جاودانه، نامحدود و بىپايان وابسته است. حس مىكنى كه در اين «جا»، به همهی خواستههايت نمىرسى، دل و جانت اشباع نمىشود، عشقى دارىكه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشدهاى دارى كه در اينجا نمىيابى!
«احساس غربت» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديتخواهى وحس خلود و جاودانهطلب در روح توست.
مىبينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مىافتند، همهعمرها پايان مىيابد، انرژيها تمام مىشود. خورشيد، به سردى مىگرايد، نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مىآيند و براى واگذاشتن و رفتن، مىسازند و آباد مىكنند، ثروتها مىاندوزند و با دست تهى از جهان مىروند.
راستى... چيست فلسفهی اين آمدنها و رفتنها؟
آيا «خلعت خلقت» را براى چه مىپوشيم؟
از كجا آمدهايم؟... و به كجا مىرويم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ اين مسالهی بزرگ و حياتى، هزاران سال است كه انديشهی انسانهاى بسيارى را به خود مشغول ساخته است.
«فرزانگان»، با جديت به اين موضوع مىانديشند، تا جواب آن را دريابند. ولى... غافلان يا متغافلان، چون از دريافت و شناخت جواب درستناتوان مىمانند، صورت مساله را پاك مىكنند و اين سؤال عمده را از ذهن خويش مىزدايند و گاهى به «پوچ گرايى» و «نيهيليسم» مىگرايند.
تنها عقيده به «معاد» است كه مىتواند به زندگى، معنا بخشد وزيستنها را جهتدار سازد. منكران رستاخيز و نشور، خيلى زود به «پوچى» مىرسند. آنان كه زندگى را فقط ميان دو پرانتز «ولادت تا مرگ» خلاصه مىبينند، از تفسير حيات، عاجزند.
كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرت است.
نگذار اين سؤال، بىپاسخ بماند!...
شناخت گنج وجود
دهان، تنها مجراى غذا و هوا نيست.
وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مىآيد،
وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى» قداست مىيابد،
اين دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آيات خدا»، بايد همچنان پاك و مقدس بماند.
روح آرام يافته در سايهسار عبادت، جسمى بىآلايش مىطلبد و دست و پاى دور از گناه و زبانى پاكيزه از دشنام و دروغ.
تو كه مىخواهى زلال و پاك شوى،
تو كه دوست دارى همچون سپيده و باران، با طراوت گردى، و همچون «چشمهی خورشيد»، گرم باشى و نور افشان،
پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز.
چرا در گسترهی هستى، وجود غبارگرفته و به فراموشى سپردهاى گرديم؟ ما كه مىتوانيم بدرخشيم، با «ايمان»، ماندگار شويم، با «عبوديت»، و... آزاد شويم، از «تعلقات»!
پس چرا «اسارت خاك» و «حقارت گناه» و «بندگى طمع»؟
به جاى آنكه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مركب شود وروح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بيدارى» و «خانهی پاكى» فرود نخواهد آمد.
برگ برگ درختان هم به ياد او زمزمه مىكنند.
چرا انسان، از «طبيعت»، عقبتر بماند؟!
«پس سير گلستانها، از آن چه كس باشد؟»
پيوند خلق و خالق، از قطره دريا مىسازد و از هيچ، همه!
قطره درياست اگر با درياست
ور نه آن قطره و دريا، درياست
كاش بيش از آنكه از «خلق» حساب مىبريم، از «خالق» حساب مىبرديم!
شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش» بازى كنيم، ولى از خدا كه نمىتوانيم!...
بندگان خدا، نه پاداش دهندهاند، نه عقوبتكننده. حساب ما با پروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرونمان آگاه است، اوكه همهی جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيان مىكنند و چه زشت و شرمآور!
وقتى انسانها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بىطرف و حتى از حضور يك كودك هم شرم كرده، حساب مىبرند، سبك شمردن خداستكه او را به حساب نمىآورند.
آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه مىداند و مىبيند) مايهی خجلت و شرم نيست؟!
به دنبال «خدا فراموشى»، «خود فراموشى» است، و در پى خودفراموشى، باختن زندگى و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت.
كسى كه خود را فراموش كند، چگونه انتظار «رشد» و فلاح و رستگارى و تزكيه مىتواند داشته باشد؟
«خود آگاهى»، كيمياى گرانبهايى است كه تضمين كنندهی رستگارى انسان است.
بايد لحظهاى انديشيد:
در طاعت خدايى يا در نافرمانى او؟
بندهاى يا آزاد!
هرگز مباد، كه خدا تو را در حال انجام حرام ببيند! خدايى كه ديده نمىشود، ولى مىبيند، خدايى كه هيچ جا نيست، ولى همه جا حضور دارد، خدايى كه حتى نگاههاى تو را مىبيند و نيتهاى تو را مىفهمد و از انگيزه و محرك نگاههايت هم خبر دارد!
و چه غافلانه مىچرند، برخى از خود فراموشان، در دشت مسموم گناه!
من تماشاى تو مىكردم و غافل بودم
كز تماشاى تو، جمعى به تماشاى منند!
و اين، حال و روز همهی كسانى است كه مىپندارند زرنگند و هوشيار، كه خطا و خلاف مىكنند و رد پايى بر جاى نمىگذارند.
روزى كه «اسناد الهى» رو شود، معلوم مىگردد كه چه كسى چه كارهاست.
و... آن روز، چه «آبرو»هايى كه بر خاك رسوايى مىريزد!
شرم و حيا هم خوب چيزى است؛ البته شرم از گناه در محضر دوست و پيش چشم بيناى او.
شرمى عاقلانه و حكيمانه است، شرمى هم جاهلانه و احمقانه.
آنچه در منابع دينى از آن به عنوان «حياى عقل» و «حياى حمق» ياد شده، اشاره به اين دو گونه شرم است.
شرم از سؤال كردن و آموختن، موجب مىشود در جهل بمانيم.
اينگونه خجالت كشيدن هم، نابخردانه است و مانع رشد علمى و عقلى مىشود.
ولى... نوعى خجالت كشيدن، مانع فساد و تباهى و بد فرجامى است.آرى، شرم از گناه و زشتى!
خداى ستار العيوب، در خلوت و جلوت و تنهايى و جمع، با ماست و ازضمير و ظاهر ما، از سر و علن ما، از گفتار و نيات ما آگاه است.
فرشتگان الهى كه مامور ثبت و ضبط اعمالند (كرام الكاتبين) آنان هم زودتر از همه، از نيك و بد ما مطلع مىشوند. شرم از خدا، شرم از فرشتگان «رقيب و عتيد»، شرم از خويش و وجدان خويش، عامل باز دارنده از فروافتادن در لجنزار گناه است.
بزرگان دين، از «حيا» با عناوينى همچون: پوشش زيبا، كليد نيكيها، جامهی عيبپوش، سر رشتهی مكارم، پديد آورندهی عفاف، نشانهی ديندارى، نامبردهاند.
در حديث است: از ضربالمثلهاى انبياى پيشين، جز اين سخن مردم چيزى نمانده است كه: «هرگاه بىشرم شدى، هر چه خواهى كن!»
يعنى شرم و خجالت، سد دفاعى و خاكريز مستحكمى در برابر گناه است. اين، همان «شرم مقدس» است، كه قطرهاى از آن، شعلههاى سركش شهوت و معصيت و نفسانيات و هوسها را فرو مىنشاند.
امام سجاد عليهالسلام فرمود:
«از خدا بترس، كه بر تو تواناست، و از او حيا كن، كه به تو نزديكاست.» (5)
در كاوش از گنج وجود، هر چه وقت بگذاريم، مىارزد. بدون اين شناخت، با دستانى تهى از حكمت و قلبهايى بىفروغ بينايى زندگىخواهيم كرد.
و چه وحشتناك است حيات در ظلمت و زيستن در جهالت!
سپاس، نشانه معرفت
سپاس بر نعمت و نيكى، نشانهی «وجدان بيدار» است.
تا «نعمت» را نشناسى و به صاحب نعمت، «معرفت» پيدا نكنى، زبان سپاس و حالت شكر پيدا نخواهى كرد.
پس، اولين گام براى ورود به مرحلهی «شاكران»، نعمتشناسى است.
احساس انسانى و شعور بشرى و عاطفه و وجدان، حكم مىكند كه ازنعمت دهنده، سپاسگزار باشى. چشمى حقيقتبين و نعمتشناس لازماست تا انسان، خود را غرق نعمتها ببيند. زبانى شاكر و قدرشناس بايد، تا حق احسانها را ادا كند.
وقتى من و تو، به راحتى در مقابل نيكى و احسان همنوعان خود، به سپاس و تشكر مىپردازيم، حق سپاس الهى بر ما پيشتر و بيشتر است،آن هم پيوسته و لحظه به لحظه.
به قول سعدى: «هر نفسى كه فرو مىرود، ممد حيات است و چون برمىآيد، مفرح ذات؛ پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب!»
براستى هم «از دست و زبان كه برآيد، كز عهدهی شكرش به در آيد؟».
«سپاس زبانى» يك مرحله است، «شكر عملى» مرحلهی بالاتر.
وقتى همهی قدرت و توانايى جسمى و فكرى ما موهبت الهى است، شكرعملى آن، بكارگيرى اين نعمت در مسير رضاى صاحب نعمت است.
چه بسيار كسانى كه با نعمتهاى خدادادى، «گناه» مىكنند و آنچه را كه بايد وسيلهی «طاعت» گردد، ابزار «عصيان» مىسازند. چه ناسپاسى بزرگى!
كسانى هم هستند كه اگر از چشم و گوش و دست و پايشان معصيتى سر زند، شرمگين و سرافكنده مىشوند و از اينكه «داشته»هايشان غرور آفريده و مايهی غفلت گشته است، تازيانه وجدان عذابشان مىدهد.
كمترين عقوبت الهى براى ناسپاسان، از كف رفتن نعمت است.
اين محنتى كه مىكشم از تنگى قفس
كفران نعمتى است كه در باغ كردهام
سپاس خدا، نشانه و سند حقشناسى و صداقت در ادعاى «خدا دوستى» است.
با روىگردانى از صاحب نعمت خويش، سند بىمعرفتى خويش را امضا نكنيم و با خداى خود، صادق و رو راست باشيم و براى او كه در «خدايى» كامل است، ما هم «بندهی خوب» باشيم.
صداقت، گوهر نفيس و كميابى است.
راستگفتن، راستبودن، غل و غش نداشتن، ادعا را با عمل يكىساختن، باطن را با ظاهر، گفتار را با رفتار يگانه كردن، اينها نشانههايى از«صدق» است.
صداقت و يكرنگى خصلت ارزشمندى است، با خدا، با مردم، با دوست، با همسر، با فرزندان، با همكاران،... حتى با «خود».
به خود دروغ گفتن و خود را فريب دادن، نامردى است. خدا را هم نمىتوان فريفت و براى او نقش بازى كرد!
مدعى «خود دوستى» هم، بايد به زيان خود كار نكند و با دست خود، عاقبت و سرنوشت خود را خراب نسازد، سرنوشت و سرانجامى كه به دنيا ختم نمىشود و «آخرت» هم سهمى از آن دارد، سهمى مهمتر و اساسىتر!
اگر با خودمان صادق باشيم، «گناه» نمىكنيم، چرا كه گناه، پروندهی ما را براى «روز حساب» سنگين مىكند و پاسخگويى ما را بر عملكردمان دشوارتر مىسازد.
خدا از چه كسانى راضى است؟
چه كسانى را مىپسندد و دوست دارد؟
افراد «محبوب» در نظر خداوند چه كسانىاند؟ آيا تا به حال به اينها انديشيدهايم؟!
اگر در «محبتخدا» صداقت داريم، بايد در جلب رضايت و پسند او بكوشيم. وگرنه...
پ.ن:
5) خف الله لقدرته عليك، و استحى منه لقربه منك، (بحارالانوار، ج68،ص336).
پ.ن کیمیا:
ببخشید که یه خورده طولانی شد، جای برش نداشت؛ نظمش به هم می خورد.
ثبت نظر

