تبليغاتX
کیمیا

کیمیا

امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ؟؟؟

داغ کن - کلوب دات کام
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 13:8  توسط کیمیا  | 

داغ کن - کلوب دات کام



در قلمرو دل
دنياى شگفت و اسرارآميز دل و نقش اثرگذار آن در زندگى و ضرورت مراقبت از حالات قلبى وروحى را در اين بخش مى‏خوانيد. قلمرو دل‏ها، دنيايى است هم آشنا، هم غريب و مهجور كه شناخت آن ‏ضرورى است و نورافشانى به راه‏ آن، ضرورى‏تر.
 
مثل آينه
چرا هميشه به فكر درمان جسم؟
مگر «جان‏» بيمار نمى‏شود كه مداوايش كنيم؟
خدا، بيش از «برون‏»، به «درون‏» مى‏نگرد و بيش از «قال‏»، به «حال‏».
او مشترى دل‌هاى با صفاست، دل‌هايى بى‏كينه و حسد، بى‏غرور و خودپسندى.
دل نيز كور مى‏شود، همچون ديده.
دل نيز كدر مى‏شود و غبارآلود، مثل آيينه‌ی غبارگرفته.
دل نيز سخت مى‏شود، همانند سنگ.
دل نيز بسته و قفل مى‏گردد، هم‌چون درب.
اگر سنگ‌دلان، كوردلان، بيماردلان و تيره‌دلان، ندانند كه دچار چه ‏آفت و گرفتار چه دردى هستند، اين خود، بزرگ‌ترين درد و بيمارى است!
گاهى دل، بت‏خانه مى‏شود، و تو مى‏پندارى كه خدا در خانه‌ی دلت جاى‏گرفته است.
گاهى دل، بيمار مى‏گردد و حتى لذيذترين معارف وحى و نكته‏هاى ‏«عبرت‏» و «هدايت‏» هم در كام جان، مزه نمى‏كند و گرانبهاترين گوهرها نيز، به مزاج آن نمى‏سازد.
چه مى‏توان كرد با دلى كه هيچ زاويه‏اى از آن، پذيراى نور حقيقت ‏نيست؟!
همانطور كه خانه را از غبار و آلودگى پاك مى‏كنى و مرتب مى‏سازى تا پذيراى مهمان عزيزى باشى، خانه‌ی دل را هم بايد از «ريا» و «گناه‏»، گردگيرى كنى.
چند مشت «آب توبه‏»، صورت جان را جلا مى‏دهد و «ديده‌ی دل‏» را شفاف مى‏سازد.
دل‌هاى زنگار گرفته، نمى‏تواند آينه‏اى باشد كه «نور يقين‏» در آن ‏انعكاس يابد.
وقتى دست و لباس چرك را مى‏شوييم، چرا «دل آلوده‏» را تطهير نكنيم؟
و چه دنياى شگفتى است اين «دنياى دل‏»!
اگر «امير» آن نباشى، «اسير»ش خواهى شد.
و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شيطان‏» آن را اشغال خواهد كرد.
آنچه در «دل‏» و «انديشه‏» جاى مى‏گيرد و جزو باورها و ديدگاه‌هاى ‏انسان مى‏گردد، اغلب از راه «ديدن‏» و «شنيدن‏» است.
اگر قلب، خانه‏اى باشد كه جايگاه عقيده است، «چشم‏» و «گوش‏»، دو پنجره است كه از بيرون، محتواها و مفاهيم و مضامينى را وارد اين خانه ‏مى‏سازد.
پس براى داشتن «درون‌مايه‏»هاى متعالى و سالم، بايد به كنترل و مراقبت از اين دو دريچه و روزنه پرداخت.
«دربانى دل‏» يعنى اين.
آنچه مى‏خوانيم و مى‏شنويم و مشاهده مى‏كنيم، در دل و ذهن ما اثر مى‏گذارد.
كتابچه‌ی دل ما، از واژه‏ها و تعبيراتى مثل ديده‏ها و شنيده‏ها نگاشته ‏مى‏شود. خميرمايه‌ی محتواى اين كتاب درونى، از همين مسموعات و مشاهدات تشكيل مى‏گردد. (1)
وقتى «چشم‏» و «گوش‏» و به تعبير ديگر آنچه مى‏بينيم و مى‏شنويم، در شكل‌دهى فكر و اخلاق و شخصيت و باورهاى ما تا اين حد مؤثر است،آيا رواست كه اين دو پنجره، بى‏حفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنه‏ و نوشته و فيلم و صدا و... باز باشد؟
عارفان بزرگ، نسبت‏ به آنچه بر دل وارد مى‏شود و آنچه بر ذهن‏ها القاء مى‏گردد، مراقبت داشته‏اند و يكى از عوامل رسيدن به آن رشد روحى ومعنوى را «نگهبانى دل‏» دانسته‏اند. تعبيرشان اين بوده است كه ما «بواب‏قلب‏» و دربان دلمان بوده‏ايم كه به اين جا رسيده‏ايم.
كيست كه به صفاى باطن خود علاقه داشته باشد، اما نسبت‏ به ‏«واردات قلبى‏» بى‏توجه باشد؟
و كيست كه به سلامت فكرى خود اهتمام ورزد، اما حفاظت و كنترلى ‏نسبت ‏به آنچه در معرض چشم و گوش او قرار مى‏گيرد، نداشته باشد؟
مراقب درها و پنجره‏هايى باشيم كه به روى دلمان باز مى‏شود!...
 
حفاظت از حريم دل
هم نور و نسيم، از رخنه‏ها و روزنه‏ها عبور مى‏كند،
هم غبار و گرد و خاك!
كسى كه در انديشه پاك نگه‌داشتن دل خويش از وسوسه‏هاى شيطان ‏و هواى نفس و آلايش‌هاى دنيا زدگى و خدافراموشى است، بايد رخنه‏هاى ‏ورود اين آلودگى‏ها را به قلب خود ببندد.
سيلاب، از كمترين شكاف، نفوذ مى‏كند و خانه‏اى را ويران مى‏سازد.
غبار و دود و هواى آلوده، از منفذهاى كوچك نيز عبور مى‏كند و فضا و ديوار را تيره و آلوده مى‏كند.
بارانى كه بر سقف خانه‏اى مى‏بارد، وجود كمترين شكاف و ترك در پشت‏بام، موجب چكه كردن آب و گاهى فرو ريختن سقف مى‏شود.
بايد دل را نسبت ‏به ورود «هوس‏»، عايق‏بندى كرد.
در بستن منافذ و شكاف‌ها و رخنه‏هايى كه از آن‌ها انگيزه‏هاى گناه به ‏خانه‌ی دل راه مى‏يابد، هرچه دقت و محكم كارى شود، خوب است.
مال‌دوستى، جاه‏طلبى، شكم‌بارگى، حرص و طمع، هر كدام مى‏تواند مثل رخنه‏اى، «غبار حرام‏» و «دود گناه‏» را به درون زندگي‌ها وارد كند. شهوت سيرى‏ناپذير، رخنه‏گاه ابليس در «حريم قلب‏» و آشيانه‌ساختن و ماوا گرفتن در آن است.
كسى كه نتواند «تمنيات‏» خود را كنترل كند و بر خواسته‏هاى دل مهار بزند، در برابر هجوم سيلاب، مصون نيست.
كسى مى‏تواند در مقابل «هجوم فرهنگى‏» مقاومت كند كه به سد دفاعى «تزكيه‌ی نفس‏» مجهز باشد.
خودسازى، از اين رهگذر بر هر جوان ضرورى است. هر چند به محدودسازى خويش مى‏انجامد، ولى «مصونيت‏»، ثمره‌ی آن است، ميوه‏اى شيرين ‏و سعادت‌آفرين.
فيض كاشانى كه از كارشناسان روح و جان آدمى است و «نفس‏شناس‏» چيره‌دستى است، مى‏گويد:
«درگيرى بين سپاه فرشتگان و شياطين و كشمكشى كه در ميان اين دو در ميدان قلب بر پاست، تا وقتى است كه قلب، دريچه‌ی خود را به روى‏ يكى از اين دو نيرو بگشايد...»(2)
اگر قلب را همچون قلعه‏اى بدانى، شيطان هم دشمنى است كه براى‏ ورود به آن مى‏كوشد. فرشتگان نگهبان اين قلعه‏اند. اما... وقتى با «جنود ابليس‏» همكارى و همراهى كنى و دل را براى ورودشان مهيا سازى، ديگر فرشتگان نگهبان آن نخواند بود، چرا كه تو و دشمن با هم ساخته‏ايد و كار دل را ساخته‏ايد!...
علاء بن زياد گفته است: «قلب، مثل خانه‏اى است كه دزدى از آن‏ مى‏گذرد. اگر چيزى باشد بر مى‏دارد، وگرنه مى‏رود. قلب خالى از هواى هم ‏هرگز مورد نفوذ و دستبرد شيطان قرار نمى‏گيرد.» (3)
كدام قلعه است كه همچون دل‌هاى ما، رها و بى‏حفاظ است؟
كدام خانه مثل قلوب ما، اين‏چنين بى در و پيكر است؟
چه كنترل و نظارتى بر ورود و خروج‌هاى قلبمان داريم؟
اگر غفلت‌زده و بى‏خيال باشيم، دشمن جان خدايى ما، هوشيار و بيدار است و تاراجگر.
آيا راه‌هاى ورود و عبور شيطان به دل‌هايمان را بسته‏ايم؟
آيا خانه‌ی دلمان را از كالاهاى هوس برانگيز ابليس، مانند حرص، حسد، غضب، تكبر، طمع، شتاب، بخل، تعصب، بدگمانى، دنيازدگى، شكم‌بارگى ‏و... خالى كرده‏ايم تا از گزند «عبور سارقانه‏»اش مصون باشيم؟
اگر درونى غير مهذب و قلبى غير مصفا داريم، چه تضمينى است كه‏ «نفس اماره‏» طمع به لغزاندن ما نبندد؟
هم «نفحه‌ی رحمانى‏» بر گوش جانمان مى‏دمد، هم «نفثه‌ی شيطانى‏»، تاگوش جانمان شنواى كدام «دعوت‏» باشد! (4) و ما به كدام يك از دو حريف ‏عقل و نفس، ميدان دهيم.
اگر «عقل‏» را مشاور خودت كنى، حريف «نفس‏» مى‏شوى. وگرنه، اين ‏دشمن درونى و خانگى، خيلى قوى‏تر از تو را به خاك نشانده است.
اگر حيله‏هاى نفس را نشناسى، چگونه مى‏خواهى بر آن غلبه كنى؟
اگر خود را آزاد در اختيار وسوسه‏هاى نفس قرار دهى، چگونه اميد دارى‏كه از زنجيرهاى اسارتش در امان بمانى؟
وقتى نتوانى بر مركب چموش «غضب‏» مهار بزنى، با مغز بر زمينت‏ مى‏كوبد. وقتى قوه‌ی «شهوت‏» را در كنترل نداشته باشى، رسوايت مى‏سازد! اگر دل را از حسد، ريا، عجب، خودخواهى، تكبر، بدگمانى و حرص، پاك‏كنى، شيطان از كدام راه مى‏تواند وارد قلعه‌ی قلبت ‏شود؟
اينها هر كدام، گذرگاه پيدا و پنهان رخنه‌ی ابليس به درون توست.
گاهى «تكبر»، نمى‏گذارد در مقابل «حق‏»، تسليم شوى.
گاهى هم «خودپسندى‏»، مانع مى‏شود كه «عيب‏» خود را ببينى و از تذكر و هشدار يك دلسوز و خيرخواه، بهره بگيرى.
كسى كه خارى را در چشم ديگران مى‏بيند، اما درختى را در ديده‌ی‏ خويش نمى‏بيند، گرفتار «كوردلى‏» است. اين محصول همان «حب نفس‏» و «خودخواهى‏» است.
آرايش ظاهر براى «مردم‏»، چه سود خواهد داشت؟ وقتى كه خودت و خدايت مى‏دانيد كه در باطن چه خبر است!
آنكه روحيه‌ی «تواضع‏» دارد، حرف حق را مى‏پذيرد، از انتقاد استقبال ‏مى‏كند، نصيحت‏ خيرخواهانه‌ی يك دوست ‏خوب يا مربى دلسوز را به ديده‌ی ‏منت مى‏گذارد و سپاسگزار او مى‏شود.
چه كسى گفته كه ما بهترين و بى‏عيب‏ترين هستيم؟
چرا بى‏شكيبى و تحمل‌ناپذيرى و كم‌ظرفيتى نشان دهيم كه «راه‏خير» را به روى خودمان ببنديم؟!
كيست كه بى‏نياز از «تذكر» باشد؟
 
پ.ن:
1) امام على‏عليه السلام: القلب مصحف البصر (دل كتاب چشم است). ميزان الحكمه،ج 8،ص 212.
2) محجة البيضاء، ج 3، ص 32.
3) همان، ص‏33.
4) ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فى جوفه: اذن ينفث فيها الوسواس الخناس، و اذن ينفث فيها الملك، فيؤيد الله المؤمن بالملك. (ميزان الحكمه، ج‏8،ص‏226).
 



ثبت نظر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:43  توسط کیمیا 

داغ کن - کلوب دات کام



آينه‌ی فطرت
انسان، آفريده‌ی خداست؛ خداى خير و كمال و جمال.
از خدا، جز «خير» بر نيايد. پس اين شر و تباهى موجود در انسان‌ها ازكجا و از چيست؟
درست است كه انسان، برگزيده‌ی خدا و مسجود فرشتگان و امانت‏دار الهى است، ولى اگر به «فطرت‏»، پشت كند، اگر بعد خاكى را بر بعد افلاكى‏ غلبه دهد، اگر در سر دو راهى نفس و خدا، فرمان دل خويش را به شيطان ‏بسپارد، همان خواهد بود كه فرشتگان هم به خداوند اعتراض كردند كه‏ آدميزاد، تباهى‌آفرين و خون‌ريز است!
مسيرى را طى مى‏كنيم، به درازاى «از اويى‏» و «به سوى اويى‏». عصاى دست‌مان در پيمودن اين را، «حسن انتخاب‏» است و ره‌توشه‌ی ما، توجه به «هدف‏».
فطرت خداجو و خداياب را همه داريم، به شرطى كه آن را زير گرد و غبار نفس‌پرستى دفن نكنيم.
تو، در پى چشمه‌ی نور و روشنايى مى‏شتابى، تو در «نيستان وجود»، نفير فراق سر مى‏دهى و سرود شوق مى‏خوانى تا به اصل خويش برسى.
اگر اين فطرت را بشناسى و بيابى و آن را باور كنى و بارور سازى، به خدا مى‏رسى و به مقام «قرب‏» نايل مى‏شوى. وگرنه، وقتى با دو دست‏ «طغيان‏» و «عصيان‏»، آن فطرت نورانى را به گل و لاى «فساد» بيالايى، اگر بالا هم بروى، پايينى! اگر پيش هم بروى به سوى دوزخ است و اگر قدرت هم بيابى، قدرت بر گناه و فساد است و خدا نكند كه چنين شود!
دست‏يافتن به آن «اوج‏»، در سايه‌ی «فروتنى‏» است.
رسيدن به «قرب‏»، نتيجه‌ی بيدار ساختن «فطرت‏» در همه‌ی عمر است. قلب‌هاى آماده و متواضع، بهتر و راحت‏تر جلوه‏گاه معرفت‏حق و ظهور بندگى مى‏گردد.
صيقل‌خوردن جان، در سايه‌ی «پروا پيشگى‏» و «خداترسى‏» است. گل‏فطرت هم در اين بوستان مى‏شكفد و مشام دل و جان را معطر مى‏سازد.
آنكه چهره‌ی جان را در «چشمه‌ی ذكر» مى‏شويد، اهل «صفا» مى‏شود.
و... «غفلت‏»، آيينه‌ی دل را تيره مى‏سازد.
كدام خشت تيره، تا كنون جلوه‏گاه فروغ خورشيد بوده است؟...
خورشيد، در آيينه‌ی روشن و شفاف است كه انعكاس مى‏يابد.
گاهى دنيا را به سان يك «زندان‏» مى‏بينى و خود را در «غريب آباد» اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى.
اين، نشان چيست؟
شايد جرقه‏اى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدى‏ و جاودانه، نامحدود و بى‏پايان وابسته است. حس مى‏كنى كه در اين «جا»، به همه‌ی خواسته‏هايت نمى‏رسى، دل و جانت اشباع نمى‏شود، عشقى دارى‏كه دنيا پاسخ‌گوى آن نيست و گمشده‏اى دارى كه در اينجا نمى‏يابى!
«احساس غربت‏» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديت‏خواهى وحس خلود و جاودانه‌طلب در روح توست.
مى‏بينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مى‏افتند، همه‏عمرها پايان مى‏يابد، انرژي‌ها تمام مى‏شود. خورشيد، به سردى مى‏گرايد، نسل‌ها و نسل‌ها براى مردن به دنيا مى‏آيند و براى واگذاشتن و رفتن، مى‏سازند و آباد مى‏كنند، ثروت‌ها مى‏اندوزند و با دست تهى از جهان‏ مى‏روند.
راستى... چيست فلسفه‌ی اين آمدن‏ها و رفتن‏ها؟
آيا «خلعت ‏خلقت‏» را براى چه مى‏پوشيم؟
از كجا آمده‏ايم؟... و به كجا مى‏رويم؟ و آمدن‌مان بهر چه بوده است؟ اين ‏مساله‌ی بزرگ و حياتى، هزاران سال است كه انديشه‌ی انسان‌هاى بسيارى را به‏ خود مشغول ساخته است.
«فرزانگان‏»، با جديت‏ به اين موضوع مى‏انديشند، تا جواب آن را دريابند. ولى... غافلان يا متغافلان، چون از دريافت و شناخت جواب درست‏ناتوان مى‏مانند، صورت مساله را پاك مى‏كنند و اين سؤال عمده را از ذهن ‏خويش مى‏زدايند و گاهى به «پوچ گرايى‏» و «نيهيليسم‏» مى‏گرايند.
تنها عقيده به «معاد» است كه مى‏تواند به زندگى، معنا بخشد وزيستن‏ها را جهت‏دار سازد. منكران رستاخيز و نشور، خيلى زود به‏ «پوچى‏» مى‏رسند. آنان كه زندگى را فقط ميان دو پرانتز «ولادت تا مرگ‏» خلاصه مى‏بينند، از تفسير حيات، عاجزند.
كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرت ‏است.
نگذار اين سؤال، بى‏پاسخ بماند!...
 
شناخت گنج وجود
دهان، تنها مجراى غذا و هوا نيست.
وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مى‏آيد،
وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى‏» قداست مى‏يابد،
اين دهان گشوده به حق و تلاوت‌گر «آيات خدا»، بايد هم‌چنان پاك و مقدس بماند.
روح آرام يافته در سايه‏سار عبادت، جسمى بى‏آلايش مى‏طلبد و دست‏ و پاى دور از گناه و زبانى پاكيزه از دشنام و دروغ.
تو كه مى‏خواهى زلال و پاك شوى،
تو كه دوست دارى همچون سپيده و باران، با طراوت گردى، و همچون ‏«چشمه‌ی خورشيد»، گرم باشى و نور افشان،
پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز.
چرا در گستره‌ی هستى، وجود غبارگرفته و به فراموشى سپرده‏اى گرديم؟ ما كه مى‏توانيم بدرخشيم، با «ايمان‏»، ماندگار شويم، با «عبوديت‏»، و... آزاد شويم، از «تعلقات‏»!
پس چرا «اسارت خاك‏» و «حقارت گناه‏» و «بندگى طمع‏»؟
به جاى آنكه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مركب شود وروح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بيدارى‏» و «خانه‌ی پاكى‏» فرود نخواهد آمد.
برگ برگ درختان هم به ياد او زمزمه مى‏كنند.
چرا انسان، از «طبيعت‏»، عقب‏تر بماند؟!
«پس سير گلستان‌ها، از آن چه كس باشد؟»
پيوند خلق و خالق، از قطره دريا مى‏سازد و از هيچ، همه!
قطره درياست اگر با درياست
ور نه آن قطره و دريا، درياست
كاش بيش از آنكه از «خلق‏» حساب مى‏بريم، از «خالق‏» حساب ‏مى‏برديم!
شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش‏» بازى كنيم، ولى از خدا كه نمى‏توانيم!...
بندگان خدا، نه پاداش دهنده‏اند، نه عقوبت‌كننده. حساب ما با پروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرون‌مان آگاه است، اوكه همه‌ی جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيان ‏مى‏كنند و چه زشت و شرم‏آور!
وقتى انسان‌ها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بى‏طرف و حتى از حضور يك كودك هم شرم كرده، حساب مى‏برند، سبك شمردن خداست‏كه او را به حساب نمى‏آورند.
آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه مى‏داند و مى‏بيند) مايه‌ی خجلت و شرم نيست؟!
به دنبال «خدا فراموشى‏»، «خود فراموشى‏» است، و در پى خودفراموشى، باختن زندگى و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت.
كسى كه خود را فراموش كند، چگونه انتظار «رشد» و فلاح و رستگارى‏ و تزكيه مى‏تواند داشته باشد؟
«خود آگاهى‏»، كيمياى گرانبهايى است كه تضمين كننده‌ی رستگارى ‏انسان است.
بايد لحظه‏اى انديشيد:
در طاعت‏ خدايى يا در نافرمانى او؟
بنده‏اى يا آزاد!
هرگز مباد، كه خدا تو را در حال انجام حرام ببيند! خدايى كه ديده‏ نمى‏شود، ولى مى‏بيند، خدايى كه هيچ جا نيست، ولى همه جا حضور دارد، خدايى كه حتى نگاه‌هاى تو را مى‏بيند و نيت‌هاى تو را مى‏فهمد و از انگيزه ‏و محرك نگاه‌هايت هم خبر دارد!
و چه غافلانه مى‏چرند، برخى از خود فراموشان، در دشت مسموم گناه!
من تماشاى تو مى‏كردم و غافل بودم
كز تماشاى تو، جمعى به تماشاى منند!
و اين، حال و روز همه‌ی كسانى است كه مى‏پندارند زرنگند و هوشيار، كه‏ خطا و خلاف مى‏كنند و رد پايى بر جاى نمى‏گذارند.
روزى كه «اسناد الهى‏» رو شود، معلوم مى‏گردد كه چه كسى چه كاره‏است.
و... آن روز، چه «آبرو»‌هايى كه بر خاك رسوايى مى‏ريزد!
شرم و حيا هم خوب چيزى است؛ البته شرم از گناه در محضر دوست و پيش چشم بيناى او.
شرمى عاقلانه و حكيمانه است، شرمى هم جاهلانه و احمقانه.
آنچه در منابع دينى از آن به عنوان «حياى عقل‏» و «حياى حمق‏» ياد شده، اشاره به اين دو گونه شرم است.
شرم از سؤال كردن و آموختن، موجب مى‏شود در جهل بمانيم.
اينگونه خجالت كشيدن هم، نابخردانه است و مانع رشد علمى و عقلى ‏مى‏شود.
ولى... نوعى خجالت كشيدن، مانع فساد و تباهى و بد فرجامى است.آرى، شرم از گناه و زشتى!
خداى ستار العيوب، در خلوت و جلوت و تنهايى و جمع، با ماست و ازضمير و ظاهر ما، از سر و علن ما، از گفتار و نيات ما آگاه است.
فرشتگان الهى كه مامور ثبت و ضبط اعمالند (كرام الكاتبين) آنان هم ‏زودتر از همه، از نيك و بد ما مطلع مى‏شوند. شرم از خدا، شرم از فرشتگان ‏«رقيب و عتيد»، شرم از خويش و وجدان خويش، عامل باز دارنده از فروافتادن در لجن‌زار گناه است.
بزرگان دين، از «حيا» با عناوينى همچون: پوشش زيبا، كليد نيكي‌ها، جامه‌ی عيب‌پوش، سر رشته‌ی مكارم، پديد آورنده‌ی عفاف، نشانه‌ی ديندارى، نام‏برده‏اند.
در حديث است: از ضرب‌المثل‌هاى انبياى پيشين، جز اين سخن مردم‏ چيزى نمانده است كه: «هرگاه بى‏شرم شدى، هر چه خواهى كن!»
يعنى شرم و خجالت، سد دفاعى و خاكريز مستحكمى در برابر گناه ‏است. اين، همان «شرم مقدس‏» است، كه قطره‏اى از آن، شعله‏هاى ‏سركش شهوت و معصيت و نفسانيات و هوس‌ها را فرو مى‏نشاند.
امام سجاد عليه‌السلام فرمود:
«از خدا بترس، كه بر تو تواناست، و از او حيا كن، كه به تو نزديك‏است.» (5)
در كاوش از گنج وجود، هر چه وقت ‏بگذاريم، مى‏ارزد. بدون اين ‏شناخت، با دستانى تهى از حكمت و قلب‏هايى بى‏فروغ بينايى زندگى‏خواهيم كرد.
و چه وحشتناك است‏ حيات در ظلمت و زيستن در جهالت!
 
سپاس، نشانه معرفت
سپاس بر نعمت و نيكى، نشانه‌ی «وجدان بيدار» است.
تا «نعمت‏» را نشناسى و به صاحب نعمت، «معرفت‏» پيدا نكنى، زبان‏ سپاس و حالت‏ شكر پيدا نخواهى كرد.
پس، اولين گام براى ورود به مرحله‌ی «شاكران‏»، نعمت‏شناسى است.
احساس انسانى و شعور بشرى و عاطفه و وجدان، حكم مى‏كند كه ازنعمت دهنده، سپاسگزار باشى. چشمى حقيقت‏بين و نعمت‏شناس لازم‏است تا انسان، خود را غرق نعمت‌ها ببيند. زبانى شاكر و قدرشناس بايد، تا حق احسان‌ها را ادا كند.
وقتى من و تو، به راحتى در مقابل نيكى و احسان هم‌نوعان خود، به ‏سپاس و تشكر مى‏پردازيم، حق سپاس الهى بر ما پيشتر و بيشتر است،آن هم پيوسته و لحظه به لحظه.
به قول سعدى: «هر نفسى كه فرو مى‏رود، ممد حيات است و چون برمى‏آيد، مفرح ذات؛ پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى ‏شكرى واجب!»
براستى هم «از دست و زبان كه برآيد، كز عهده‌ی شكرش به در آيد؟».
«سپاس زبانى‏» يك مرحله است، «شكر عملى‏» مرحله‌ی بالاتر.
وقتى همه‌ی قدرت و توانايى جسمى و فكرى ما موهبت الهى است، شكرعملى آن، بكارگيرى اين نعمت در مسير رضاى صاحب نعمت است.
چه بسيار كسانى كه با نعمت‏هاى خدادادى، «گناه‏» مى‏كنند و آنچه را كه بايد وسيله‌ی «طاعت‏» گردد، ابزار «عصيان‏» مى‏سازند. چه ناسپاسى ‏بزرگى!
كسانى هم هستند كه اگر از چشم و گوش و دست و پايشان معصيتى ‏سر زند، شرمگين و سرافكنده مى‏شوند و از اينكه «داشته‏»هايشان غرور آفريده و مايه‌ی غفلت گشته است، تازيانه وجدان عذابشان مى‏دهد.
كمترين عقوبت الهى براى ناسپاسان، از كف رفتن نعمت است.
اين محنتى كه مى‏كشم از تنگى قفس
كفران نعمتى است كه در باغ كرده‏ام
سپاس خدا، نشانه و سند حق‌شناسى و صداقت در ادعاى «خدا دوستى‏» است.
با روى‌گردانى از صاحب نعمت‏ خويش، سند بى‏معرفتى خويش را امضا نكنيم و با خداى خود، صادق و رو راست ‏باشيم و براى او كه در «خدايى‏» كامل است، ما هم «بنده‌ی خوب‏» باشيم.
صداقت، گوهر نفيس و كميابى است.
راست‌گفتن، راست‏بودن، غل و غش نداشتن، ادعا را با عمل يكى‏ساختن، باطن را با ظاهر، گفتار را با رفتار يگانه كردن، اينها نشانه‏هايى از«صدق‏» است.
صداقت و يك‌رنگى خصلت ارزشمندى است، با خدا، با مردم، با دوست، با همسر، با فرزندان، با همكاران،... حتى با «خود».
به خود دروغ گفتن و خود را فريب دادن، نامردى است. خدا را هم‏ نمى‏توان فريفت و براى او نقش بازى كرد!
مدعى «خود دوستى‏» هم، بايد به زيان خود كار نكند و با دست ‏خود، عاقبت و سرنوشت‏ خود را خراب نسازد، سرنوشت و سرانجامى كه به دنيا ختم نمى‏شود و «آخرت‏» هم سهمى از آن دارد، سهمى مهم‌تر و اساسى‏تر!
اگر با خودمان صادق باشيم، «گناه‏» نمى‏كنيم، چرا كه گناه، پرونده‌ی ما را براى «روز حساب‏» سنگين مى‏كند و پاسخ‌گويى ما را بر عملكردمان ‏دشوارتر مى‏سازد.
خدا از چه كسانى راضى است؟
چه كسانى را مى‏پسندد و دوست دارد؟
افراد «محبوب‏» در نظر خداوند چه كسانى‏اند؟ آيا تا به حال به اينها انديشيده‏ايم؟!
اگر در «محبت‏خدا» صداقت داريم، بايد در جلب رضايت و پسند او بكوشيم. وگرنه...
 
پ.‏ن:
5) خف الله لقدرته عليك، و استحى منه لقربه منك، (بحارالانوار، ج‏68،ص‏336).
 
پ.‏ن کیمیا:
ببخشید که یه خورده طولانی شد، جای برش نداشت؛ نظمش به هم می خورد.




ثبت نظر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 17:56  توسط کیمیا